انتخابات؛ افسردگی جمعی در جنوب نشینان شهر تهران

منتشر شده در هفته نامه پایتخت کهن، ۲۲ اسفند ۹۴٫

پرسشی که بعد از انتخابات ذهن بسیاری از فعالین اجتماعی و سیاسی را به خود مشغول کرد این بود که چرا مشارکت در انتخابات، در افراد پایین شهر کمتر از انتظار و به ویژه کمتر از سالهای پیش بود. اینکه آیا مغضوبین شهری، یا همان جنوب نشینان شهر تهران، به دلایلی مشابه با دلایل خارج ‌نشینان و بالانشینان از شرکت در سرنوشت خود سر باز زدند؟ آیا اساسا انتخاباتی که در ایران در تاریخ ۷ اسفند برگزار شد با استانداردهای کلی انتخابات در دنیا هم ساز و هم آهنگ بود؟
نه تنها نخبگان و مردم عادی، که حتی خود مسئولین حکومتی و اعضای شورای نگهبان نیز اذعان دارند که آنچه به عنوان انتخابات در ایران برگزار می شود، نعل به نعل مطابق معیارهای غربی و جهانی نیست. به عنوان مثال، در ایران، گروهی خاص قادرند تا با استفاده از مکانیسم هایی قسمت مهمی از رقبای خود را پیش از ورود به میدان انتخابات از میدان خارج کنند. بنابراین، فارغ از اینکه نظارت استصوابی شواری نگهبان امری لازم و مفید است یا خیر، نتیجه طبیعی آن این است که مردم قادر نیستند تا نمایندگانی که می خواهند را مستقیما به مجلس بفرستند و می بایست از بین انتخاب شدگان توسط شورای نگهبان، دست به انتخاب بزنند. این مساله زمانی جالب تر می شود که خود افراد نظارت کننده از جمله رقبای انتخابی باشند. نکته دیگر اینکه، در ایران بعد از انتخاب شدن نمایندگان، فارغ از اینکه به چه حزبی وابسته باشند، امکان نظارت بر نمایندگان و مطالبه گری وجود ندارد. حتی بیشتر نشریات اصلاح طلب در اختیار نخبگان فرهنگی با گرایشات خاص سیاسی بوده و تقریبا هیچ امکانی برای برقراری رابطه از طرف یک فرد عادی و عامی با این نشریات وجود ندارد. بنابراین، تقریبا تمام امید افراد و اقشار عادی جامعه برای دیده¬شدن، شنیده شدن یا مطرح شدن به رسانه ملی، یعنی تلویزیون واگذار شده است. رسانه ای که بیشتر وسیله ای در اختیار یک گروه خاص سیاسی برای یک دست نشان دادن «مردم» و بازنمایی آنها مطابق با امیال و سلایق خود است. دلیل دیگری که می تواند انگیزه ای برای شرکت در انتخابات باشد، امید به انجام تغییرات در زندگی شخصی و زندگی جمعی است. اما وقتی امکان انتخاب نماینده دلخواه و امکان مطالبه گری وجود نداشته باشد، امید به وجود تغییرات دلخواه نیز از بین خواهد رفت. مخصوصا وقتی مطمئن می شوید که در صورت فراهم بودن تمامی امکان های قبلی، نماینده متتخب شما، وظیفه اصلی خود، یعنی نمایندگی از طرف شما را نمی تواند عهده دار باشد و افراد و گروه هایی در خارج از مجلس با در اختیار داشتن منابع سیاسی یا مالی مانع از تصویب و یا اجرای مصوبات مجلس خواهند شد، کرختی سیاسی شما به حد اعلا خواهد رسید.
بنابراین می بینیم که فرایند «انتخابات» و معنای «نمایندگی» در ایران ممکن است برای قانع کردن افراد برای رفتن به پای صندوقهای رای قانع کننده نباشند.

با توجه به مقدمات بالا به جای پرسش از اینکه چرا گروهی از مردم در انتخابات شرکت نکرده اند، نخست می بایست بپرسیم، چرا گروه های دیگر در انتخابات شرکت کرده اند. انگیزه طبقه متوسط برای شرکت در انتخابات را می تواند اینگونه تقسیم بندی کرد.
یکم، انتخابات سلبی. بسیاری از افراد در انتخابات شرکت کردند نه برای آنکه افراد حاضر در لیست احزاب، نماینده واقعی آنها بودند. بسیاری از رای دهندگان تقریبا هیچ آشنایی ای با نام، عملکرد، مرام و کارنامه کاری کاندیداها نداشتند. این افراد به کسانی که نمی شناختند، یا حتی سابقه بد و گاه نفرت انگیزی از آنها داشتند رای دادند، فقط به دلیل آنکه می خواستند کسان دیگری رای نیاورند.

دوم، انتخابات، تمرین دموکراسی. بسیاری برای آنکه به «حق رای دادن» رای بدهند به پای صندوقها رفتند. اگرچه انتخابات ریاست جمهوری در دوره قبلی باعث ایجاد اطمینان خاطر شده بود، اما بسیاری هنوز به ساز و کار آن انتقادهای جدی ای داشتند. آنها به دلیل رد صلاحیتهای وسیع و ضعیف شدن موقعیت خود، به نتیجه انتخابات نیز امید چندانی نداشتند. بنابراین آنها صندوق های رای را نه هدف یا منزل، که گذرگاهی برای سفر به دموکراسی می دیدند.

سوم، انتخابات سبک. اگرچه گروه رقیب اصلاح طلبان، انتخابات را امری سفت، جدی و بسیار واقعی می دیدند اما طرف مقابل این انتخابات را امری سبک، غیر جدی و برساختی در نظر می گرفتند. اگرچه اصولگرایان به روش پوزیتیوست ها تلاش می کردند تا یک روایت واحد از انتخابات ارایه دهند و آنرا یک امر معین واقعی، قابل اشاره، و تاویل ناپذیر معرفی کنند. اما گروه مقابل به دنبال معنای جدید در پسِ انتخابات و روایت های مختلف از انتخابات بودند. آنها حتی به کسانی که به دلایل متعدد از شرکت در انتخابات سر باز می زدند دفاع کرده و به آنها نیز حق داده و روایت آنها را به رسمیت می شناختند. انتخابات برای این گروه بیش از آنکه یک چهره عبوس یا قدسی و شوخی ناپذیر داشته باشد، چهره ای شاد، منعطف و بازیگوشانه داشت. آنها حتی با پیام هایی که از طرف رهبران معنوی خود دریافت می کردند سر شوخی داشتند و بدون توجه به امکان های ناامیدکننده و نتیجه، تلاش در استفاده از فضا و شادی جمعی ناشی از انتخابات داشتند. مشارکت کنندگان به دلیل سوابق تلخ گذشته، سرمایه گذاری عاطفی زیادی روی انتخابات نکرده بودند و همین امر باعث شده بود تجربه انتخابات یک تجربه سبک باشد. برای آنها صندوق رای دیگر عرصه و میدان رقابت نبود، بلکه بیشتر عرصه گذار به یک تجربه سبک و یک بازی شاد دست جمعی بود.
اما طبقات پایین شهر تهران، به چه دلیل از شرکت در انتخابات سر باز زدند؟ افرادی که در تهران، از میان طبقه متوسط در انتخابات شرکت کردند، با تغییر روایت خود، و منتسب کردن معانی جدید به این انتخابات قادر به ایجاد یک بسیج جمعی شدند. بسیجی که استفاده از وسایل مدرن و تکنولوژیک، شبکه های مجازی و اجتماعی، امکان دست رسی به منابع چندگانه به دلیل داشتن سرمایه های اجتماعی و فرهنگی و دانشگاهی و احساس خطر از دست دادن موقعیت های حرفه ای و شغلی، خانوادگی و تفریحی، ملی و منطقه ای در آن بسیار تاثیرگذار بود.

آنچه مسلم است اختلاف طبقاتی، به ویژه در شهر تهران روز به روز در حال افزایش است. این اختلاف طبقاتی تنها به دلایل اقتصادی ایجاد نشده است. مغضوبین شهری، به مرور زمان، ارتباطات و سرمایه-های اجتماعی و فرهنگی خود را نیز از دست داده اند. شکاف میان نخبگان فرهنگی و اجتماعی و طبقات پایین شهر بسیار عمیق تر و خطرناکتر از شکاف های صرفا مالی است. در صورت حضور در مناطق پایین شهر خواهید دید که ما زبان مشترک با اقشار وسیعی از مردم را که به حال خود رها شده اند از دست داده ایم. ما از آنها، و آنها از ما میترسند. همین عدم فهم مشترک و ترس متقابل بود که آنها را به دامان پوپولیسم افراطی و سطحی دوره احمدی نژاد انداخت و باعث شد نخبگان فرهنگی به جای فهم دلایل و انگیزه های آنها به تمسخر مردم عادی رای دهنده به دولت سابق بپردازند. این افراد که برای سالیان سال از سوی تلویزیون سراسری تغذیه می شدند، امیدشان را نسبت به شعارهای اصولگرایان نیز از دست داده و بعضا از آنها نیز می ترسند. این افراد که در طول سالیان گذشته به شدت درگیر مسایل اولیه مالی خود بوده اند، از رفتن به جنگ تمام قدرت های جهانی تحت لوای دلواپسان افراطی، ترسان و گریزانند. همچنین شعارهای دموکراسی خواهانه اصلاح طلبان برای کسانی که به نان شب خود محتاجند، شوخی هایی تلخ به نظر می رسد. اگر انتخابات برای اصلاح طلبان یک تجربه سبک و یک شادی دست جمعی است، طبقات پایین نه حوصله، نه وقت و فرصت و نه شرایط عملی برای حضور در این فعالیت ها را دارند. افرادی که در طول زندگی مدام مجبور به تغییر مکان از این خانه به آن خانه، تغییر شغل، دست فروشی در مترو یا در خیابان ها هستند، و همچون قبایل کوچ نشین شهری زندگی می کنند نمی¬توانند تابع برنامه های بلندمدت و اهداف مشخص طبقه متوسط باشند. آنها همچون افراد طبقه متوسط نگران منافع از دست رفته خود نیستند. چرا که منافع مشخصی ندارند. حتی شاید منافع طبقات متوسط شهری، فارغ از گرایشات حزبی آنها، در مقابل منافع این افراد تعریف شود. درگیری آنها دیگر، در راس کار بودن این یا آن حزب نیست. آنها در حال جنگ با شرایطی هستند که کل مناسبات قدرت در سطوح بالاتر در مقابل آنها قرار دارد. و این افراد به شدت خود را در مقابل این شبکه به هم پیوسته از قدرت ناتوان دیده و احساس «خلع ید» می کنند. این تجربه بی اختیاری مطلق به تعبیر آنتونی گیدنز، انسان را به یک “بازمانده” (survivor) یا قربانی بدل می کند. چنین فردی احساس می کند در جریان یک رشته حوادث و فجایع تهدید آمیز از جایگاه خاص خود محروم شده و توسط آن فرایند بی رحم، «بلعیده شده» و بقایای آن همچون خاشاکی ناچیز در میان امواج گرداب اجتماعی رها شده است. در چنین موقعیتی که شرایط غیر قابل تغییر و تلاش برای برون رفت از این وضعیت مطلقا بیهوده به نظر می¬رسد، ذهن فردی و جمعی ما، ناخودآگاه در نسبت دادن گرفتاری ها و بدبختی های خود به علت های واقعی، دچار انحراف و تحریف می گردد. مارتین سلیگمن، این شرایط افسرده گی و ناامید را «بدبختی آموخته شده» (Learned Helplessness) یا «افسردگیِ ناامیدی» می نامد که طی آن، فرد افسرده شرایط را چنان ناگوار و انجام تکلیف را چنان غیر ممکن می داند، که به دلیل شکست های مکرر پیشین، به جای عمل فعالانه در مقابل محرک بیرونی دست به هیچ عملی نمی¬زند. این بی ارادگی مزمن، در طول سالیان سال، ممکن است چنان به افراد آموخته شود، که حتی به هنگام موفقیت، قادر به کشف الگوی موفقیت و تکرار آن نباشند.

در یک آزمایش علمی، سه دسته از افراد در اتاق های مختلف نشانده شدند. گروه نخست در معرض صدایی بسیار آزاردهنده قرار گرفتند که امکان قطع صدا را نداشتند، دست دوم، در معرض همان صدا بودند اما امکان قطع صدا برای آنها وجود داشت. دسته سوم، در معرض هیچ صدایی قرار نگرفتند. در مرحله بعد آزمون، هر سه گروه در شرایط مساوی قرار گرفتند که در آن قطع کردن صدا میسر بود. دسته دوم و سوم سریعا اقدام به قطع صدای ناموزون نمودند، اما دسته سوم با آنکه امکان قطع صدا را داشتند، با بدبختی خود خو گرفته بودند. آنها امکان برقراری رابطه میان پاسخ شخصی و شرایط بیرونی را از دست داده بودند و گمان می کردند عمل آنها نمی تواند شرایط را تغییر دهد.

بنابراین اگرچه طبقات متوسط به دلیل امید داشتن به تغییر شرایط و حفظ منافع، دوراندیشی و بهره وری از سرمایه های فرهنگی و اجتماعی با تغییر روایت خود از انتخابات و ارایه روایت های ترمیمی دست به عمل اجتماعی زده و در سرنوشت خود دخالت کردند، مغضوبین شهری، هرگونه عمل اجتماعی از طریق صندوق های رای را بی فایده تشخیص داده و قادر به برساخت روایتی جدید نبودند. شکسته شدن پل های ارتباطی میان طبقه متوسط و طبقات پایین، و ناتوانی در انتقال روایت طبقه متوسط به آن طبقات، پیام مهمی است که مخاطبش سیاست گذاران، مدیران و مسئولین حکومتی، و البته گروه وسیعی از نخبگان فرهنگی هستند که نسبت به این مساله مهم، به اندازه مسئولین بی توجه اند.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

بُیوک نَنَه

از شهرِ ری راه می افتاد. می رفت راه آهن. از آنجا سه راه آذری، بعد آزادی و بعد از آن با مینی بوس یا ماکروس های گازوئیلی خودش را می رساند میدان کرج، سر جاده چالوس و بعد سوباروهای زرد را سوار می شد تا سر کوچه ما. جلو می نشست و دو نفر حساب می کرد. عقب جا نمی شد. همیشه روزهای تعطیل منتظرش بودیم. اسمش به شخصیتش می آمد. بعدها که بزرگتر شدم و معنی اش را یاد گرفتم فکر می کردم چه مناسبات اجتماعیِ جذاب و بی نظیری نسل های قبل از ما را در خود درگیر کرده بود. غلط نکنم ۹۰ سال را داشت، اما هیچ وقت هیچ کس به ذهنش هم خطور نمی کرد که به او بگوید «پیرزن». زن بود، نود سال هم داشت، اما «پیرزن» نبود. یک پیراهن بلند زنانه می پوشید و بغچه به دست، با شال سفید و چادر گلریزی که پول هایش را یک گوشه اش گره می زد، حدود پنج ساعت، با احتساب معطلی ها و صف ایستادن ها راه می آمد تا خانه ما. پنج شنبه قبل از ظهر می آمد، جمعه دم دم های غروب بر می گشت خانه اش. هیچ وقت یاد ندارم پدر و مادرم جلوی بیوک ننه با هم دعوا کرده باشند. پدرم، که یک آدم سنتی است، مثل موم بود مقابلش. هیچ وقت دیگر بعد از فوت بیوک ننه چهره کودک و نابالغ پدرم را ندیدم. دیگر کسی نبود که او پیشش بچه باشد. همه فامیل ساکن کرج می آمدند خانه ما که بیوک ننه را ببینند. حتی همسایه ها. هر کس که اختلافی داشت، یا می خواست در مورد ازدواج یا اتفاق مهمی تصمیم خاصی بگیرد می آمد پیشبیوک ننه. مادرم یک تشکچه پشمی می انداخت زیرش و آبگوشت بار می گذاشت.بیوک ننه تقریبا تمام روز همان جا می نشست، جعبه توتونش را در می آورد، کاغذ سیگار را لول می کرد، لبه اش را آب دهن می زد، سیگارش را می پیچید و توی چوب سیگار می گذاشت، فندکش را الو می کرد، سیگار می کشید و تا شب دستور می داد. همه عاشق بیوک ننه بودند. از قدرت و ابهت هیچ چیز کم نداشت. کسی روی حرف بیوک ننه حرف نمی زد. با همه مهربان بود و خیرخواهی از حرف زدن و نگاه کردنش می بارید. حتی وقتی مسخره ات می کرد دوست داشتی. آخر شب ها وقتی خاطره می گفت یا یک داستان قدیمی و فولکلور را برای بیستمین بار تعریف می کرد، همه می شدیم مثل امام علی که تیر را سر نماز از پایش کشیدند و نفهمید. زمستان ها یک ضلع کرسی بزرگ خانه را به تنهایی پر می کرد. شب های چله نمی آمد، آن سال چله را نمی فهمیدیم. از سر کوچه که می دیدمش می دویدم که بغچه اش را از زیر بغلش بگیرم. هیچ وقت اسمم را صدا نمی کرد. به پدرم که اسمش روح الله بود می گفت روف الله، به من می گفت «آی اوقلان». هنوز صدایش توی گوشم مانده است. صدای پر حجم و گرم و مهربانش. تقریبا تمام دیالوگ من با او، یا بهتر بگویم مونولوگ او با من خلاصه می شد به دستورهایی که می داد و سفارشاتی که می کرد و کارهایی که میخواست برایش، و برای خانواده انجام دهم. بیوک ننه دختر دایی پدرم بود. زنهایی مسن تر از بیوک ننه هم در فامیل داشتیم. اما نه اسمشان بیوک بود، نه سرِ انگشتی از آن ابهت و احترام و کاریزما را داشتند، نه حس مادری بزرگتر از مادر خودم را به آنها داشتم. همیشه برایم سوال بوده است که چطور این زن در جامعه ای که همه از سر عادت و از روی کلیشه ها، مردسالارش می خوانند تا این حد اقتدار و احترام داشت.

ارسال شده در تجربیات زیسته | پاسخ دهید:

درباره دربی، بازی عمیق؛ فوتبالی که فوتبال نیست

روزنامه ایران، ۹ آبان ۹۴، ش ۶۰۶۵

می دانیم که در بازی دربی، نه جایگاه در جدول، نه شرایط فنی، نه تیزهوشی مربی، نه کیفیت بازیکنان و نه بازی های قبلی نقشی محوری در نتیجه ندارند. اما چرا یک طرفدار به تیمی خاص علاقه مند می شود؟ آیا دلایلی عقلانی و منطقی پشت این همه نیرو و علاقه وجود دارد؟ آیا ستارگان یک تیم، همان ستاره های گمشده در آسمان تخیلات کودکانه تماشاگران هستند که زمینی شده اند؟ چرا طرفداران پوسترهای ستارگان را به بهترین نقطه اتاق شخصی، در کنار، و گاهی بالاتر از عکس اعضای خانوادیشان، به دیوار می زنند؟ چرا برای برخی از طرفداران جزییات زندگی ستارگان از وضعیت عمومی و سلامت خود آنها مهمتر است و آنها را بیشتر دنبال می کنند؟ چرا قسمت زیادی از زمان خود، و بعضا بهترین لحظات زندگی خود را وقف آنها می کنند؟

دربی، فراتر از فوتبال، فراتر از یک بازی ساده و معمولی و قلب همه بازی های لیگ است. گویی باقی بازی ها مثل گلکاری های دور قاب یک تابلو، فقط می خواهند تمام توجه هات را به مرکز، یعنی به نقاشی داخل قاب، یعنی دربی، جلب کرده و به آن عمق و معنا بخشند. تماشاگران از روزها و شاید سال ها قبل از بازی می کوشند دربی را داغ  و “عمیق”  کنند. مهمترین خصلت این بازی داغ پیشبینی ناپذیر بودن آن است. این «بازی عمیق»، به تعبیر جرمی بنتام، بازی ای است شبیه یک شرط بندی که میزان شرط بندی در آن به حدی بالا است که از منظر یک فایده گرا، شرکت در آن عاقلانه نیست. از آنجا که مضرات بازی عمیق بیش از منافعش است، غیر اخلاقی است و باید قانونا منع شود. از دید بسیاری از فایده گرایان داخلی نیز دربی باید حذف یا از نظر عاطفی و حسی خنثی شود. اما افراد (از بازیکنان گرفته تا تماشاگران) با اشتیاق و اغلب با وجود پیامدهای شدید حسی، عاطفی و حتی قانونی به این بازی می پردازند. در نظر فایده گرایان علاقه مندان فوتبالی، افرادی غیرمنطقی، معتاد، شیئ پرست، احمق و حتی وحشی هستند که نیاز است از آنها در برابر خودشان محافظت شود. اما برای بازیگران درگیر، این بازی بزرگ اجتماعی بیش از آن که مقیاسی برای سود و منفعت باشد، نمادی از معنای اخلاقی است. در حقیقت، در بازیهای سطحی (سایر بازی های لیگ) که در آن احساسات سرد و اندک گرو گذاشته می شود، افزایش یا کاهش وقت و انرژی که افراد می گذارند مترادف با سود یا ضرر و به عبارت دیگر لذت و رنج  یا خوشی و ناخوشی سطحی است. در بازیهای عمیق، که احساسات عمیق گرو گذاشته می شوند، پای چیزهایی به مراتب مهمتر از منافع مادی در میان است: عزت نفس، افتخار، شرافت، احترام و در یک کلام منزلت.

اگر چه هدف شکست رقیب و حتی تحقیر آن است، اما طرفداران دوست دارند تیم حریف قوی باشد. خرید های گران قیمت و شرایط خوب در صورتی که تیم مقابل از آن محروم باشد، هیچ لذتی را برای تماشاگران یک تیم به ارمغان نمی آورد. درست مانند جنگی نابرابر که حتی پیروزی در آن نشانی از سرافکندگی است. به همین دلیل، یک تعادل نسبی میان برد و باخت ها در تاریخ بازی های دو تیم می بینیم. در بیشتر کشورها، دربی ها دو قطبی هستند. گل سر سبد این دربی ها نیز بازی رئال و بارسلونا، و در مقابل آن، لیگ تک قطبی آلمان (امپراطوری سرد بایرن مونیخ) است. دربی اسپانیا اما، انگیزه خود را نه از فوتبال، بلکه از جامعه می گیرد و در یک عمل متقابل بر جامعه اثر گذاشته و افراد را به دو قسمت تقسیم می کند. تقسیم بندی که بر اساس احساسات فوتبالی شکل می گیرد از نسلی به نسل دیگر منتقل شده و باقی می مانند. یعنی دربی باعث ایجاد احساسات جمعی، به شکل طولی (بین نسلی) و عرضی می شود. بنابراین دربی، شبیه به جامعه، و جامعه و زندگی اجتماعی شبیه به دربی است. همانطور که گیلفورد گیرتز، انسان شناس شهیر آمریکایی می گوید، می توانیم بگوییم افرادی که به تماشای بازی عمیق می روند می خواهند ببینند یک انسان در شرایط فشار شدید، وقتی که عذاب می کشد، به چالش کشیده می شود، مورد توهین قرار می گیرد، شکست خورده و به غایت خشمگین می شود، یا در شرایط حمله، قوی بودن، قدرت داشتن، و در خلسه لحظه پیروزی چه احساسی دارد. این بیم و امید، این پستی و بلندی ها جوهره زندگی هستند. همین احساسات عمیق است که زندگی و جامعه را ساخته و افراد را به یکدیگر پیوند می دهد. در صورت نبودن احساسات عمیق در زندگی فردی و جمعی، زندگی شبیه به داشتن یک لیگ فوتبال، بدون دربی است با مسابقات بسیار ملال آوری که تنها به قصد تفریح (که به راحتی قابل جایگزین با تفریحات دیگر هستند) انجام می شوند.

رفتن یک بازیکن از یک تیم به تیم رقیب نه تنها نشانه عدم وفاداری، بلکه نشانی از خیانت، پول دوستی و کاری شرورانه و غیر اخلاقی است. مساله فقط این نیست که طرفداران به یک تیم علاقه دارند، بلکه نبست به تیم مقابل هم نفرت دارند. بنابراین طرفداران بارسلون بیشتر از برد بارسا،از باخت مادریدیها خوشحال می شوند. بدین ترتیب مساله از فوتبال به عشق و نفرت و مساله خیر و شر کشانده می شود. گاه احساسات دربی آنقدر داغ است که به عمیقترین پیوندها، حتی پیوندهای خانوادگی آسیب می رساند. احساساتی که بعد از باخت تیم محبوب ممکن است فرد را با فرزند یا همسرش بد کند. یا برعکس، دشمن دیرینه اش را از خوشحالی برد ببخشد. این احساسات داغ باعث ایجاد پیوندهای بسیار، حتی پیوند ازدواج یا برعکس، طلاق بین دو نفر شده است. خیلی وقت ها، تحمل یک شکست در زندگی، از روی الگوی تحمل شکست تیم محبوب و رفتار بازیکنان یا مصاحبه مطبوعاتی مربی بعد از باخت تقلید شده و قابل تحمل شده است. در بسیاری از مواقع شوخی درباره استقلال و پرسپلیسی بودن پلی برای برقراری ارتباط در محیط های غریبه و وسیله “آشنایی سازی” و ایجاد رابطه شده است.

بازی عمیق شبیه به بازی با «آتش است، با این تفاوت که نمی سوزاند». رقابتها و خصومت های درون جامعه و حتی رقابت های بین گروههای خویشاوندی را در قالب یک بازی فعال می کند. اما همه می دانند که این “فقط یک بازی” است. کارکرد بازی دربی، نه تخفیف و تخلیه شور و عواطف اجتماعی است و نه تشدید آن. دربی، نمایش جمعی احساسات رایج در جامعه است. یک آکفاریوم که می تواند بسیاری از رفتارها و تغییرات فرهنگی را در آن رصد کرد. بنابراین به جای خنثی سازی آن، باید تلاش در برگذاری مهیج تر و البته سالم تر آن کرد.

ارسال شده در منتشر شده در نشریات | پاسخ دهید:

به بهانه واکنش به فوت مرتضی پاشایی؛ کوچ ستاره ها از هنر به جامعه شناسی

روزنامه ایران، ۱ بهمن ۹۳
بحث های مفیدی پس از فوت خواننده پاپ ایران، که شهرت خود را از طریق قرار دادن ترانه هایش در اینترنت به دست آورد، در فضاهای مجازی صورت پذیرفت. واکنش غیر قابل پیش بینی مردم به فوت وی در اثر ابتلا به بیماری سرطان، باعث شد تا افراد با تخصص ها و از منظرهای مختلف در خصوص این موضوع صحبت کنند. در جبهه سیاسی، جناح های راست و چپ، هر یک به دنبال بهره برداری خود بودند. برخی این اقدام مردم را نوعی اعتراض سیاسی به آلودگی هوا، افزایش آمار مبتلایان به سرطان، ندادن مجوز به برخی از آثار مرحوم پاشایی و… دانسته اند. رسانه های دولتی نیز تلاش کردند تا با کمک گرفتن از مصاحبه با اعضای خانواده پاشایی بهره خود را از این اتفاق ببرند. برخی با نوشته های روشنفکرانه تلاش در تحقیر رفتار مردم داشته و عدم توجه مردم به نخبگان (در مقابل شخصیت های پابلیک) را مورد نقد قرار داده اند. در میان این گفتگوها اما جای خالی یک تحلیل جامعه شناختی و روانشناختی مبتنی بر ادبیات نظری خالی بود. نوشته ای که پیش از هر چیز به فهم این پدیده اجتماعی یاری رساند، چرا که فهم بر عمل سیاسی مقدم است. این نوشتار تلاشی است برای یافتن پاسخ برای پرسش هایی از این دست که؛ سلبریتی ها چه کسانی هستند؟ چگونه یک سلبریتی در جامعه معروف می شود؟ سلبریتی ها چه کارکردی برای افراد عادی داشته و چه نقشی در زندگی آنها ایفا می کنند؟ چرا پس از مرگ یک سلبریتی آثار یا لوازم شخصی و مرتبط با او به شکلی وسیع و سریع به فروش می رسد؟ آیا غم فقدان سلبریتی برای هوادارانش واقعی است یا ساختگی؟ هواداران چگونه با این اندوه کنار می آیند؟ زندگی و مرگ یک سلبریتی چه نقشی در ساخت هویت شخصی هواداران دارد؟
در طول تاریخ همواره افراد با توانایی ها، ویژگی های شخصیتی، و آثار و کمالات خاص مورد تکریم و هواخواهی مردمان عادی بوده اند. افرادی از خانواده های سلطنتی، نظامیان موفق یا گروهی از افراد مرتبط با دین در مرکز توجه و مورد ستایش مردم قرار می گرفته اند. اما در دنیای مدرن، حیات و بقای یک سلبریتی، نه به خون، نه موفقیت نظامی یا کمالات دینی است. این رسانه های جمعی هستند که با دست کاری هایی که انجام می دهند، افرادی را تبدیل به اسطوره و بت کرده و ویژگی ها و معانی ای را به آنها اضافه کرده و نسبت دهند. اگرچه افراد در پذیرش و حتی در ایجاد و بازتولید این سلبریتی ها، منفعل نیستند. معروفیت و موفقیت سلبریتی ها بستگی به میزان هم ذات پنداری هوادار، تفسیر، خیال پردازی و نگاه وی به سلبریتی، به عنوان یک فرایند فعال برساخت هویت دارد. تاثیرگذاری و نقش آفرینی افراد عادی با پیدایش اینترنت، شبکه های اجتماعی، توئیتر، فیسبوک و یوتویوپ هر روز بیشتر و بیشتر می شود. رسانه ها و به ویژه شبکه های تلوزیونی، سلبریتی ها را زیر میکروسکوپ قرار داده و تمام جزییات زندگی آنها را به روی پرده می آورند. از طرف دیگر کوچکترین اتفاقات زندگی شخصی، آثار و تولیدات سلبریتی ها توسط کاربران در فضاهای مجازی دنبال می شود. افراد بی شماری از همین طریق یکدیگر را پیدا کرده و بر مبنای علایق مشترک به یک سلبریتی، جماعت هایی را تشکیل می دهند. جماعت هایی که خود را موظف به تبلیغ، به اشتراک گذاشتن آثار و موفقیت های سلبریتی، جذب افراد جدید و پاسخ دادن به رقبای سلبریتی و هوادران آنها می دانند.
آنچه باید روشنفکران به آن توجه کنند این است که سلبریتی ها عموما بهترین افراد در هنر یا تخصص خود نیستند. مثلا ممکن است یک نوازنده معروف گیتار یا تار، از یک هنرمند حرفه ای یا استاد دانشگاه، کم سوادتر بوده یا مهارت کمتری داشته باشد. اما معروفیت سلبریتی ها بیشتر به زندگی هایی که آنها تحت تاثیر قرار داده و هدایت آنها را در دست گرفته اند بستگی دارد تا توان یا سواد واقعی آنها. سلبریتی بودن قوانین خاص خود را دارد. قوانینی که کمتر عقلایی و بیشتر عاطفی اند. به عنوان مثال، برای هواداران بسیار مهم است که با سلبریتی هایی که شیفته آنها هستند رابطه داشته باشند. رابطه با یک سلبریتی یک عنصر اصیل تلقی می شود که به تعریف فرد از هویت خود (definition of self) غنا می بخشد. آنها حتی گاه سلبریتی ها را مثل خواهر، پدر یا برادر خود می دانند. اما سلبریتی ها عموما دم دست نبوده و «فاصله» یشان را از هوادارن حفظ می کنند. جالب آنکه این حفظ فاصله، که در شرایط عادی م یبایست موجب دور شدن دو طرف رابطه شود، باعث علاقه بیشتر هواداران و رمز و راز آمیزتر شدن سلبریتی ها می شود. در شرایطی که سلبریتی ها کاملا دور و غیر قابل دستر س هستند، آثار و تولیدات آنها کاملا در دسترس و آماده تصاحب برای هوادارن است. تصاحب و مالکیت آثار سلبریتی، باعث ایجاد احساس تقریبی تصاحب سلبریتی و نزدیکی و صمیمیت با او می شود.
آگاهی از جزییات زندگی افراد معروف، چگونگی گذران زندگی، یا به عنوان مثال، آگاه بودن نسبت به وضعیت جسمانی سلبریتی، یا طی کردن روند بیماری ای مثل سرطان، به هوادار احساس نزدیکی با سلبریتی را می دهد. دونالد هورتون (Donald Horton) نام این نوع رابطه یک سویه، و مبتنی بر «توهم صمیمیت» میان فرد و شخصیت های رسانه ای را «رابطه شبه اجتماعی» (parasocial relationship) می نامد. آنچه این توهم صمیمیت بین شخصیت های رسانه ای و فرد را ایجاد می کند، آثار و تولیداتی است که توسط فرد و رسانه ها مقدس سازی شده و توسط هوادران مصرف می شوند.
از گذشته های دور تاکنون، اشیای مرتبط با افرادِ مهم مورد توجه و علاقه افراد عادی بوده اند. این اشیاء به تعبیر راسل بک (Russell Belk)، همچون توتم های مقدس، رابطه بین فرد عادی و سلبریتی را باورپذیر و ملموس می کنند. انتقال معنا و قدسیت از سلبریتی به اشیای مرتبط با او، از طریق میانجی های فرهنگی نظیر رسانه ها انجام می شود. سپس از طریق فعالیت های مصرف کنندگان، این معنا از اشیاء به خود مصرف کنندگان منتقل می گردد. مثلا بازی کردن با راکت یک تنیس باز معروف، یا همان برندی که وی استفاده می کند، احساسی از معنا، وجود رابطه بین سلبریتی و هوادار و صمیمیت و نزدیکی به سلبریتی را در فرد ایجاد می کند.
افراد عادی همواره برای حفظ این رابطه شبه اجتماعی تلاش کرده و دلنگران پایان یافتن آن هستد. آنها حتی از تمام شدن یک سریال یا برنامه تلوزیونی ای که رو به پایان است دلگیر می شوند. واقعیت این است که مرگ سلبریتی ها برای هوادارن بسیار گران تمام می شود. آیل و کوهن (Eyal and Cohen) معتقدند «احساس فقدان در تمام شدن یک رابطه شبه اجتماعی برای افراد بسیار واقعی است و شدت این فقدان تابعی است از سطح نزدیکی ای که هوادار نسبت به سلبریتی احساس می کند». مرگ به خودی خود اتفاق تکان دهندهای است که احساسات زیادی را بر می انگیزد، اما اگر سلبریتی متوفی جوان باشد، واکنش ها بسیار شدیدتر خواهند بود. زوندرا هیوز (Zondra Hughes) می گوید ستاره هایی که جوان یا به شکلی تراژیک می میرند، هرگز واقعا نمی میرند، آنها تکریم می شوند و همچون قدیسین و تمثال ها ترفیع درجه می یابند، آثار و کارهای اخیرشان به شکل بی وقفه دوباره میکس می شوند، دوباره بسته بندی شده و دوباره منتشر می گردند، آنقدر که صدای آنها تا پایان زمان در گوش ما می ماند. واقعیت آن است که مرگ، زندگی و شخصیت سلبریتی ها را باز هم رمز و رازآمیزتر می کند. رابرت اکلاند، که مقاله ای با عنوان اثر مرگ بر بهای آثار هنری دارد، معتقد است که هوادارن در یک دوره کوتاه چنان واکنش شدیدی نسب به فقدان سلبریتی نشان می دهند که گاه افراد خانواده آن سلبریتی تعجب می کنند. هواداران، پس از مرگ سلبریتی ها به سرعت رو به خریدن آثار یا لوازم شخصی مرتبط با سلبریتی می آورند. به عنوان مثال بعد از فوت استیو جابز، تقاضا برای خرید لباس های معروف به استیو جاب، چنان بالا بود که فروشندگان نمی توانستند پاسخ متقاضیان را برآورده کنند. برخی از سودجویان، بعد از مرگ سلبریتی ها، مبادرت به خرید انبوه و حتی انبار اینگونه محصولات می کنند، تا بعد از مدتی آنها را با قیمت بالاتر به فروش برسانند، غافل از آنکه عمر تقاضای جمعی در اینگونه موقع کوتاه است و این نوع از کالاها بیش از آنکه ارزش مادی داشته باشند، ارزش روانی دارند. اما خرید محصولات چه نیاز روانی ای را برآورده می کنند؟
اسکات ردفورد و پیتر بلوخ (Scott Radford and Peter Bloch) سه دلیل اصلی برای «تاثیر مرگ» بر خرید محصولات مرتبط با سلبریتی را اینگونه عنوان کرده اند؛ نخست) محصولات ممکن است به قصد جبران فقدان سلبریتی مورد علاقه و ایجاد جایگزین برای رابطه از دست رفته باشد. همچنین خرید محصولات می تواند به قصد اثبات وفادار بودن و پیوند داشتن با سلبریتی انجام شود. دوم) یکی از واکنش های افراد به مرگ، به طور کلی خرج کردن پول است. افراد برای نشان دادن عاطفه یشان به فرد متوفی، پول بسیاری در مراسم تدفین خرج می کنند، خرج هایی که حساب و کتاب عقلانی ندارد و افراد ناخودآگاه بیش از حد گشاده دستی می کنند. این خرج ها به قصد تایید و صحه گذاشتن بر وجود یک رابطه عمیق و پیوندی ماندگار با فرد متوفی است. خریدن لوازم یا آثار سلبریتی همچنین به قصد زنده نگه داشتن رابطه، از طریق تجدید خاطرات انجام می گیرد. سوم) مرگ چیزی ناشناخته و ذاتا تهییج کننده است. حتی در مواقعی، مرگ افراد کاملا عادی را تبدیل به سلبریتی می کند. مثلا افرادی که در راه میهن می میرند یا کسانی که قربانی مرگ های خاص، یا احساسی می شوند. مثلا مرگ یک کودک یا دختر جوانی که برای جلوگیری از تجاوز دست به قتل زده و وجدان جمعی را دچار یک دوپارگی کرده و بر سر دوراهی بخشش یا قصاص قرار داده است. در واقع مرگ و فاجعه، این پنانسیل را دارند که منجر به چیزی تحت عنوان «توریسم تاریک» (dark tourism) شوند. به عنوان مثال در موزه تایتانیک، بازدیدکنندگان می توانند مرگ افراد کشتی را با فرو بردن دستشان در آبی با همان درجه (سرد) تجربه کنند. در ایران نیز شاید افرادی که به روستای ورزقان آذربایجان شرقی بعد از زلزله رفتند، حتی نام این روستا را پیش از زلزله نشنیده بودند و امکان سفر به آنجا در شرایط عادی برایشان بسیار پایین بود.
فقدان دیگریِ مهم، باعث می شود که افراد به تکه هایی از فرد متوفی، چنگ بیاندازند و آنها را به درون خود ببرند. جانسون به دو مرحله از تلفیق دیگری در خود به عنوان قسمتی از هر عزاداری اشاره کرده است؛ درون فکنی (introjection) و تلفیق (incorporation). درون فکنی، تلاشی است برای نگه داشتن عزیز از دست رفته. درونفکنی، یک عزاداری ذهنی و روانی است که در آن افراد تعاملات گذشته با فرد متوفی را دوباره تفسیر کرده و خاطراتشان را در ذهن دوره می کنند. البته طی این فرایند خاطرات مثبت از فرد متوفی تقویت و خاطرات منفی از ذهن دور می شوند. در جریان عزارادی، افراد تعاملاتی که مستقیما با سلبریتی داشته اند را تعریف کرده و تجربه های مشترک از سلبریتی را در غالب داستان هایی که نشانگر نزدیکی آنهاست بازگو می کنند.
مکانیسم تلفیق، بر خلاف درون فکنی که بیشتر زبانی و خودآگاه است، فرایند جذب ناخودآگاهانه اشیای مرتبط با سلبریتی پس از مرگ اوست. شاید مهمترین دلنگرانی فرد در فقدان سلبریتی ای که عاشقش بوده، از دست رفتن خود گسترش یافته اش (extended self) باشد. هواداران تلاش می کنند تا این فقدان و را با تصاحب کالاهای مادی جایگزین و این خلاء را پر کنند. تلفیق، زمانی انجامی می شود که اشیای بازنمودکننده فرد متوفی، برای زنده نگه داشتن قسمتی از آن فرد، حفظ شده و خاطرات مربوط به سلبریتی را در ذهن فعال نگه دارند.
به طور خلاصه باید گفت که هواداران نسبت به مرگ سلبریتی که با او رابطه ای یکطرفه دارند واکنش شدید نشان می دهند. با مرگ سلبریتی، که هواداران قسمت های مهمی از روایت از هویت شان را با وی گره زده اند، هوادار احساس می کند با اندوهِ فقدانی سترگ تنها گذاشته شده است. بنابراین، به دنبال ترمیم روایت از هویت شخصی، بر اساس واقعیت جدید است. رفتارهایی همچون به اشتراک گذاشتن تجربه ها، احساسات وعواطف با دیگر هواداران، تشکیل گروه های هواداران سلبرتی، شرکت در اجتماعات و ضبط کردن مراسم با گوشی های همراه برای صحبت و نشان دادن آن در آینده، بازخوانی فردی و جمعی اشعار، ترانه ها و… قسمتی از درون فکنی برای کنار آمدن با این فقدان است. همانطور که پیش از این گفتیم، لحظات آخر و کارها و آثاری که اخیرا توسط سلبریتی اجرا یا خوانده شده اهمیت ویژه ای دارند. آنها خاطراتی داغ و زنده هستند که سلبریتی بیشترین حضور را در آنها دارد. هواداران این خاطرات را در روایت جدید از هویت شخصی یشان جای داده و با روایت خودشان تلفیق می کنند. رسانه ها نیز با دستکاری کردن واقعیت، به برساخت تصویری اسطوره ای از سلبریتی کمک می کنند. رسانه ها بر اعمال پاک و مقدس سلبریتی ها تمرکز کرده و گناهان و آلودگی ها را نادیده می گیرند. برساخت هویت هواداران نیز دقیقا حول همین ویژگی های مثبت و اسطوره ای سلبریتی ها شکل می گیرد.
با توجه به این تحلیل، هوادارن ضربه روانی سختی را بعد از مرگ سلبریتی مورد علاقه یشان می خورند. آنها زمان هایی مهم از عمرشان را، به واسطه مصرف آثار سلبریتی، با وی گذرانده اند، و آن آثار با عمیق ترین احساسات و لحظات آنها، یعنی لحظات شادی و غم، عشق و نفرت، انتقام و گذشت…، پیوند خورده و در لحظات تنهایی و چه در جمع با روان آنها آمیخته است. بنابراین، هواردان بیش از هر چیز به دنبال ترمیم هویت زخمی خود و پر کردن جای خالی سلبریتی، بعد از فقدان او هستند. اما علاوه بر این فرایند درون فکنانه، هواداران سعی می کنند خود را در هر لحظه و خاطره ای که با سلبریتی مشترک باشد ثبت کنند. این لحظات می تواند شامل پخش کردن آخرین لحظات زندگی سلبریتی، و حتی تدفین وی باشد. این مکانیسم تلفیق با سلبریتی، به عنوان خاطراتی گرانقدر در ساخت روایت جدید از هویت شخصی آنها نقش دارد.
*** بیشتر مطالب این نوشتار از دو مقاله زیر آورده شده است:
• Scott K. Radford and Peter H. Bloch, Grief, commiseration, and consumption following the death of a celebrity. Journal of Consumer Culture July 2012 12: 137-155, doi: 10.1177/1469540512446879.
• Scott K. Radford and Peter H. Bloch, Consumers’ online responses to the death of a celebrity. Springer in its journal Marketing Letters. Volume (Year): 24 (2013) Issue (Month): 1 (March) Pages: 43-55.

ارسال شده در مرگ و مردن, منتشر شده در نشریات | پاسخ دهید:

تهران، پایتخت جراحی بینی دنیا

جهان صنعت، ۲۴ اردیبهشت ۹۴
در طی سالیان اخیر، جراحی بینی در تمامی دنیا، و از جمله ایران، رایج شده است. این مساله نشان دهنده آن است الگوهای زیبایی در دنیا، جهانی و استاندارد شده و زیبایی صورت از اهمیت خاصی به ویژه نزد جوانان برخوردار شده است. از سوی دیگر، پیشرفت های سریع در حوزه دانش و فنون پزشکی، قیمت های نهایی برای دست کاری کردن بدن را پایین آورده است. بیشتر جراحی هایی که در ایران انجام می گیرد (بالای هفتاد و پنج درصد آنها) بین زنان، و بین سنین ۱۷ تا ۲۵ سال است. جوان تر و زیباتر به نظر رسیدن، از جمله مهمترین ارزش های نسل جوان امروز شده است. الگوهای این زیباسازی بیشتر غربی، و گاه حتی از روی تصاویر مجلات و یا به تقلید از صورت هنرپیشه های هالیوودی است. گویی چیزی در نهاد این جوان ها قرار دارد که آنها را ناگزیر به فرار از خود، هم به لحاظ روانشناختی و هم جامعه شناختی می کند. به عبارت دیگر، افراد از ظاهر و باطن خود، و شرایط و داشته های فرهنگی خود راضی نبوده و خواهان جدایی و فاصله گیری از آن هستند. انسان شناسان و جامعه شناسان خارجی، تهران را به عنوان «پایتخت جراحی بینی دنیا» نام گذاری کرده اند. به بیان یکی از محققان خارجی، برای دریافتن آمار بالای جراحی بینی در تهران، نیازی به پیدا کردن آمار رسمی نیست، بلکه تنها کافی ست تا در پیاده روهای این شهر راه رفته و به صورت افراد نگاه کنید. بین ۳۵ هزار تا ۷۰ هزار جراحی در طول یک سال آمار تکان دهنده ای برای شهر تهران است.
این در حالی است که این جراحی ها پیامدهای منفی بسیار زیادی دارد. علاوه بر مبالغ هنگفتی که خرج این جراحی ها، که در بسیاری از موارد بی مورد است، می شود، و معمولا هم بیشتر از حدی است که در آغاز یش بینی می شود، بیمار می بایست به مدت نسبتا طولانی دردی را در منطقه صورت خود احساس و تحمل کند. داشتن حالت تهوع و سر درد های طولانی مدت، کبودی صورت و باقی ماندن جای زخم از دیگر پیامدهای بدنی این مساله است. واقعیت این است که به جز برخی از استثنا ها، در بسیاری از موارد صورت و بینی افراد هیچ ایرادی ندارد. مساله واقعی ای که افراد را تشویق به انجام جراحی بینی می کند، که در برخی از موارد با مرگ بر روی تخت جراحی همراه بوده است، مساله ای بزرگتر و روانی است نه جسمانی. این مساله حل نشده، معمولا بعد از جراحی هم در این افراد باقی مانده و حتی بدتر می شود. چرا که افراد متوجه می شوند که مشکلشان با انجام جراحی و تحمل درد و هزینه های مالی و زمانی بسیار باز هم بر جای خود باقی مانده است. همچنین آنها از اینکه تمامیت بدنی خود را با وارد شدن چاقو به حریم شخصی و بدنی شان از دست داده اند نوعی احساس «دست خورده شدن» داشته و تصویرشان از بدنشان به هم خورده و دچار افسردگی می شوند.
متاسفانه مسئولین فرهنگی کشور، به جای ریشه یابی دلایل روانی و جامعه شناختی این مساله، بنا به روش معمول، در ابتدا به تقبیح این امر پرداخته و در مراحل بعدی نه تنها که برای حل مشکلات بیماران تلاشی نکرده اند بلکه نهادهایی همچون صدا و سیما و نهادهای پزشکی تنها به سودجویی مالی از این مساله پرداخته اند. در برنامه های تلوزیونی، به شکل مستقیم و غیر مستقیم جراحی های بینی تبلیغ می شود. استفاده از بازیگران زن هایی که بینی یشان جراحی شده در سریال ها و فیلم ها و برنامه های تبلیغاتی، دعوت بی وقفه از جراحان بینی و پلاستیک و معروف کردن این افراد در جامعه، عدم دعوت از متخصصین فرهنگی همچون جامعه شناسان و انسان شناسان، و عدم تولید برنامه های انتقادی و حتی در نظر گرفتن جایزه جراحی بینی در برنامه های تلوزیونی باعث ترویج هنجارهای موافق و غیر انتقادی با این جراحی ها شده است. پزشکان و جراحان در بخش جراحی فک و استخوان و جراحان پلاستیک نیز کار را به آنجا رسانده اند که بارها در برنامه های زنده تلوزیونی و رادیویی برای تصاحب بیماران برای گروه مقابل شاخ و شانه کشیده و در پی جلب مشتری برای خود و تخریب دیگری بوده اند. امیدواریم که وجدان و آگاهی مسئولین فرهنگی با این نوشته ها تحریک شده و در اینده مسئولیت جایگاه خود را پذیرفته و پاسخگو باشند.

ارسال شده در انسان شناسی و جامعه شناسی بدن و پزشکی, منتشر شده در نشریات | پاسخ دهید:

تصویر از مرگ در دنیای مدرن؛ مرگ وحشی شده

جهان صنعت، ۸ اردیبهشت ۹۴

فروید دو جمله پر معنا درباره تابو و مرگ دارد. اینکه «هیچ کس حریف تابوهایش در جامعه نیست» و دیگری اینکه «ما همیشه در مورد مرگ خودمان قهرمانانه می اندیشیم». شاید بتوان اینگونه نتیجه گرفت که مهمترین تابوی هر کس مرگ است. راستی چرا ما همواره به عنوان سوم شخص درباره مرگ می اندیشیم؟ مرگ همیشه «او» و یا «مرگ دیگری» است. این است که ما همیشه وقتی در مورد مرگ خود می اندیشیم، آن را دور و دراز و مربوط به زمان ِ آینده ای نامعلوم می بینیم. این است که مرگ ما حالتی قهرمانانه پیدا می کند، چرا که طوری به مرگ می اندیشیم که گویی جاودانه ایم.
همان طور که هایدگر گفته انسان موجودیتی “به سوی” مرگ است. مرگ درست از لحظه تولد ما کار خود را آغازیده و خود را بر پیشانی تک تک لحظات و اعمال ما حک کرده است. یکی از شاگردان منتقد فروید، اتو رانک، معتقد بود نیروی محرک تمدن انسانی نه لیبیدو، که مرگ است. ما «تمدن» را ساخته ایم تا در مقابل مرگ ایستادگی کنیم. تمام تمدن بشری، علم و تکنیک و در راس آنها پزشکی مدرن تمرکزشان را بر افزایش «طول» عمر بشر گذشاته اند.
فیلیپ اریس، شاید معروفترین اندیشگر و تاریخ نگار مرگ باشد. او معتقد است که در جوامع پیشامدرن مرگ موجودی مهار شده بود، اما در جوامع مدرن «وحشی» شده است. در گذشته، چنانکه افلاطون در رساله فایدون از قول سقراط آورده است، مرگ هدف زندگی بود. حتی کار فیلسوف «آموختن چگونه مردن» بود. مرگ به عنوان قسمتی از زندگی و حتی مهمترین قسمت آن پذیرفته شده بود. افراد جامعه، پیر و جوان و مرد و زن، دست به دست هم می دادند تا «جایگاه» مرگ را در زندگی مشخص کرده و در کنار آن زندگی را معنا بخشند. اما مدرنیته با بیرون راندن مرگ از عرصه زندگی روزمره و حیات اجتماعی و مصادره تجربه مرگ در بیمارستان ها و قبرستانها، و حذف آن از اماکن عمومی و راندن آن به خارج از شهر و به بیابانها و… سعی دارد تا در مقابل مرگ ایستاده و آن را به دست فراموشی بسپارد. همین بیرون راندن مرگ از بستر زندگی روزمره، همین برداشتن مهارهای اجتماعی و مراسم مربوط به مرگ و راه ندادن و دور کردن کودکان از مرده و جسد و… باعث شده است که مرگ وحشی شده و از دایره شناخت ما خارج شده و چهره ای ترسناک و عبوس پیدا کرده است. عدم پذیرش مرگ، و به قول بایمن گم کردن خود در «اکنون»های جدا از هم و خُرد و ندیدن عاقبت و سر-انجام زندگی، باعث شده است که هر فرد مدرن، چنان که در زندگی تنهاست، در مرگ خویش هم تنها بوده و با بزرگترین و قطعی ترین رخداد زندگی خود، یعنی مرگ تنها مواجه شود. افراد امروزه یا در حضور متخصصین رسمی بیمارستانی (مثلا یک پرستار جوان که خود هیچ تجربه ای از مرگ ندارد) می میرند یا در اثر تصادفات. همین امر، چنانکه تحقیقات فراوانی نشان داده اند، ریشه بسیاری از روان نژندی های دنیای معاصر است.
پیتر برگر معتقد است که در گذشته و در دنیای غیر سکولار، دین نقش بهتری در تسلی بخشیدن به انسان ایفا می کرده است. از جمله مهمترین تسلاها و پناه گاه هایی که در مقابل مرگ وجود داشت، ادامه حیات در جهان دیگر بود. همچنین ادامه نسل و حیات شخصی در نسل های دیگر هم بسیار اهمیت داشت. انسان ها به دنبال آن بودند که اثر مهمی از خود بر جای بگذارند که طیف گسترده ای از فرند، تا آثار هنری، بنا ها و یاد بودها و اختراعات و کتاب ها و… را در بر می گرفت. اما امروزه تمام این موارد تسلی بخش انسان معنا و مفهوم خود را از دست داده اند. هویت های جدید عموما حول خود و بدن افراد شکل می گیرد. برای همین لذت جویی در زمان اکنون و خودمرکزی اهمیت خاصی پیدا کرده است. عقل اومانیستی امروز به جهان دیگر معتقد نیست. مرگ برایش در این جهان پایان کار است. بنابراین طبیعی است که افراد به واسطه گسترش پزشکی و تکنیک و… در پی افزایش «طول»عمر باشند. فردگرایی که دیگر دلبستگی به جامعه ندارد، خود را در فرزندانش جاودان نمی تواند دانست. انسان سکولار برای آثار هنری و قلمی خود ارزش معنوی ای قایل نیست که بعد از وی ادامه حیات خالقش باشند. در نهایت انسان بیگانه با طبیعت، اومانیستی که خود را دیگر قسمتی از طبیعت نمی داند و طبیعت را فقط منبعی قلمداد می کند که باید مورد استفاده و بهره برداری انسان قرار گیرد، دیگر طبیعت را «آرامگاه» خود نمی تواند دانست. دیگر فکر نمی کند که با خاک شدن و محو شدن در طبیعت، همچون دانه ای که در زمستان می میرد در بهار سر بر خواهد آورد.
انسان جدا شده از خدا، از جامعه، از طبیعت و از هر نوع معنویت، که از هر نوع اتحاد و نیروی ِ فرافردی خود را خلع ید کرده، در مواجهه با مرگ، یعنی دشمنی (دش+من) که خود با دستان خود ساخته است، تنها می میرد. تمام زندگی او مبارزه و سنگرسازی در مقابل این دشمن بوده است و در عین حال همیشه در حال فراموش کردن این دشمن بوده و اینک کمترین شناخت واقعی از آن ندارد. پس پیروز زندگی او مرگ است. مرگ وحشی و افسار گسیخته زندگی او را در خواهد نوردید و این پایان تلخ، هر چند بخواهند فراموشش کنند، زندگی را به کام او زهر خواهد کرد.

ارسال شده در مرگ و مردن, منتشر شده در نشریات | پاسخ دهید:

طرح زوج و فرد؛ محدود کردن آزادی و امنیت زنان در شهر تهران

جهان صنعت، ۲۴ فروردین ۹۴
زنان در ایران بیشتر اوقات خود را در خانه، مکان ها و محیط های آشنا، یا فضاهایی مسقف و محدود و محصور شده با دیوارهای بلند می گذرانند. معمولا «بیرون» برای زنان مکانی ناامن، پر تنش و استرس زا محسوب می شود. دامنه فعالیت و تحرک جغرافیایی زنان بسیار محدود تر از اعضای ذکور خانواده است. رفت آمد به شهرهای دیگر، به محیط های خارج از شهر مانند کوه یا کویر، جنگل یا حتی پارک های جنگلی برای زنان بسیار دشوار است. آنها فقط در ساعات مشخصی می توانند به جاهای خاص، غیر خلوت و نسبتا شلوغ رفت آمد کنند. اما شلوغی بیش از حد هم از سوی دیگر برای زنان مشکل ساز و محدودیت آور است. آنها می بایست در فضا هایی شبیه نمایشگاه ها، استادیوم ها، مترو، پیاده رو های مرکز شهر، پاساژها و… از بدن خود مراقبت کنند. همچنین ناامنی محیط بیرون باعث ایجاد محدودیت در زمان فعالیت زنان نیز شده است. معمولا خانواده ها برای ورود و خروج اعضای غیر ذکور ساعات محدودی را تعیین می کنند که حدود هشت یا نه صبح تا دوازه و از ساعت چهار بعد ازظهر تا هفت یا هشت (ساعت شروع تاریکی) است. در گذشته تقریبا تنها مکان امن برای خانم ها فقط خانه بود. اما در چند سال اخیر، فضاهایی همچون محیط های کاری، باشگاه های ورزشی، دانشگاه ها و کافی شاپ ها توانستنه اند دامنه فضاهای امن را تا حدودی افزایش دهند. امنیت نسبی این فضاها باعث شده است تا ساعات فعالیت زنان نیز افزایش پیدا کند. همچنین امکان استفاده از اتومبیل شخصی و مترو (بیشتر در ساعات خلوت روز) به ضریب اطمینان و احساس امنیت آنها تا حدودی افزوده است. به عبارت دیگر، زنانی که امکان استفاده از اتومبیل شخصی را ندارند بیشتر گرایش به انزوا و در خانه ماندن دارند. اتومبیل شخصی می تواند نقش وصل کننده فضاهای امن، مثلا خانه به دانشگاه، یا دانشگاه به باشگاه را ایفا کرده و خیال زن و خانواده وی را تا حدودی از بابت غلبه بر تهدیدهای دنیای «بیرون» راحت کند. اتومبیل های شخصی تا حدودی توانسته اند مرز دنیای بیرون و درون را بر هم بزنند. به عبارت دیگر، اتوبیل شخصی «تولید مکان موقت امن در دنیای بیرونِ ناامن» محسوب می شود. اعلام طرح زوج و فرد از سوی مسئولین راهنمایی و رانندگی و گسترش مرزهای این طرح به نقاط دورتر شهری، مسلما راه حلی اساسی و دایمی برای حل معضل ترافیک تهران نمی تواند باشد. در واقع این طرح شهروندان را از اینکه بتوانند از دارایی های خود استفاده کنند محروم می کند. در حایل که شهروندان هزینه بیمه و مالیات یک سال را می دهند اما تنها در نیمی از سال (روز های زوج یا فرد) می توانند از وسایل خوداستفاده کنند. اما یکی از مهمترین مشکلاتی که این طرح ایجاد کرده این است که باعث به هم ریختن برنامه ریزی خانواده ها و بنابراین به هم ریختن آرامش و امنیت آنها شده است. خانواده هایی که بعضا با دشواری مالی فراوان توانسته بودند یک دستگاه اتومبیل برای اعضای غیر ذکور خانواده تهیه کرده و خرج و مخارج تامین مخارج آنرا نیز به جان خریده بودند، اکنون می بایست با انجام هزینه های دوباره و بیشتر (گرفتن سرویس یا آژانس…) به فکر تامین امنیت فرزندان خود باشند. در نبود وسایل حمل و نقل عمومی، که دولت موظف است به ازای مالیاتی که از شهروندان می گیرد این امکان را برای آنها فراهم کند، این خانواده ها هستند که هر روز، صبح و شام، درگیر انتقال فرزندانشان به مراکز آموزشی یا شغلی هستند. همچنین فعالیت های اجتماعی زنان، و حتی مردان، در نبود وسایل حمل و نقل ارزان عمومی، نبود امنیت لازم در خارج از شهر و حتی داخل شهر، و در شرایط گرانی و تحریم های اقتصادی باز هم محدود به مکان های امن محدودی می شود. امیدواریم که مسئولین هر چه سریع تر مساله ترافیک شهر تهران را جدی تر گرفته و به دنبال حل واقعی و راه حل های علمی این مشکل باشند. مسئولین به جای طلب کار بودن از شهروندان که چرا ماشین های شخصی و تک سرنشین خود را به خیابان ها می آورند می بایست به فکر تامین امنیت شهر تهران و افزایش سریع وسایل حمل و نقل عمومی باشند.

ارسال شده در منتشر شده در نشریات | پاسخ دهید:

لباس یک نظام نشانگانی؛ دشواری خرید لباس برای افراد خاص

جهان صنعت، ۲۶ اسفند ۹۳
مساله پوشش، مساله بسیار مهمی است که متاسفانه به دلایل مختلف از دید مسئولین فرهنگی جامعه به دور مانده است. انسان ها تقریبا در تمام مدت شبانه روز لباس به تن دارند. ما بیش تر از آنکه افراد دیگر و حتی خودمان را ببینیم لباس های آنها و لباس های خودمان را می بینیم. نه تنها این، بلکه ما برای جا و فضاهای مختلف، لباس های مخصوص به آن را داریم. بنابراین لباس کار، لباس خواب، لباس مهمانی، لباس رسمی، لباس ورزشی، لباس راحتی و لباس های مختلف دیگر به نوعی نشان دهنده فضاهای متنوع شخصی و اجتماعی ای است که ما در آن حضور داریم. لباس ها، شغل، طبقه اجتماعی، و تا حدودی شخصیت افراد را نمایان می کنند. افراد مختلف با انتخاب لباس، خودشان را آنگونه که می خواهند به نمایش می گذارند. آنچه در اینجا قابل توجه است اینکه ما تقریبا همواره در حضور دیگران و در فضاهای اجتماعی پوشیده هستیم. بنابراین این پوشش تا حدود زیادی شکل دهنده فضای میان من و دیگری است. به عنوان مثال، ما از نحوه پوشش دیگری متوجه می شویم که آیا می توانیم به او اعتماد کنیم یا خیر. مثلا، در مواقع خطر می دانیم کسی که لباس پلیس پوشیده قابل اعتماد تر است. یا با دیدن لباس فرم اداری بر تن یک شخص، خودمان را قانع می کنیم تا سوال هایمان را از وی بپرسیم یا اطلاعات شخصیمان را به وی بگوییم. همچنین از نحوه لباس پوشیدن و مرتب بودن لباس یک فرد می توانیم بفهمیم که چقدر آدم مبادی آدابی است، یا چه میزان به نظافت و ظاهر خود اهمیت می دهد. از لباس پوشیدن افراد متوجه می شویم که چه علایق و اعتقادات مذهبی ای دارند یا متعلق به چه نژاد، قومیت یا منطقه ای هستند. همانطور که می بینیم، لباس، تنها یک پوشش فیزیکی و بی معنا، یا خالی از معنا و خنثی نیست. لباس و پوشش همچون یک نظام نشانگانی یا یک متن، طیفی از ارزش ها، ویژگی ها و علایق وابسته به هویت شخص، ملیت، نژاد، مذهب، قوم و طبقه اجتماعی وی را در خود جای داده است. با استفاده از زبانشناسی و نشانه شناسی می توان به ویژگی های ساختاری این متن پی برد، آن را آسیب شناسی کرد و به منظور بهبود شرایط آن دست به برنامه ریزی زد.
یکی از مشکلاتی که در ایران وجود دارد این است تولید پوشاک به طور کلی تحت سیطره بازار است. این بازار است که تحت تاثیر مد، طرح و سبک های جدید و عموما غربی و یا دولتی، تعیین می کند که چه لباس هایی، با چه رنگ ها و طرح هایی را عرضه کند. واقعیت این است که در ایران، مصرف کننده ها، حتی آنهایی که به دنبال مد هستند، حق انتخاب چندانی ندارند. اما مساله مهمتر آنجاست که افراد خاص، با گرایش های خاص، یا آنهایی که نمی خواهند به هر دلیلی از آخرین مدهای اجتماعی پیروی کنند به هیچ وجه حق انتخاب ندارند و حتی در بیشتر مواقع نمی توانند آنچه را که مناسب حال روحی یا جسمی شان است در مغازه ها و بوتیک ها پیدا کنند. به عنوان مثال برخی از طبقات اجتماعی که دوست دارند لباس های ساده اما با دوخت و طرح خوب و اصطلاحا شیک بپوشند به سختی می توانند لباس یا کفش مورد علاقه یشان را در بازار پیدا کنند. افرادی که از بیماری خاصی رنج میبرند، یا کسانی که اضافه وزن داشته یا بیش از حد وزنشان پایین است. افرادی که دارای نقص عضو هستند، ستون فقراتشان دارای انحنای غیر عادی است، بزرگ پاها، قد کوتاه ها… شامل این مجموعه می شوند که برای پیدا کردن لباس و پوشاک مناسب به شدت دچار مشکل هستند و به ناگزیر از لباس های با دوخت، جنس و طرح نامناسب استفاده می کنند. در واقع بازار در ایران، تنها به نیازهای افراد معمولی که در طبقه متوسط زندگی کرده و دنبال رو مدهای خارجی یا دولتی هستند توجه دارد. افراد طبقه بالا، که از شرایط مالی مناسبی برخوردار هستند، لباس هایشان را یا از خارج از ایران، یا به خیاط های خاص داخلی با دست مزد بالا سفارش می دهند. برخی از افراد طبقه متوسط رو به بالا، حتی هر سال به قصد خرید لباس های مناسب از ایران خارج شده و به کشورهای همسایه سفر می کنند. اما افراد طبقه پایین، افراد بیرون افتاده از استانداردهای رایج طبقه متوسط و افرادی که دنبال رو مدهای غربی یا دولتی نیستند و بضاعت مالی سفارش دادن لباس را ندارند مجبورند آنگونه لباس بپوشند که نمی خواهند. متاسفانه بازار و دست اندرکاران تولید پوشاک در ایران، بدون هیچ گونه نظارت یا برنامه ریزی کارآمد، بر اساس معیارهایی بیرونی و تحمیلی، که منطبق بر ارزش ها و نگرش های افراد و گروه های اجتماعی نیست و تنها به قصد سود بیشتر تولیدات انبوه خود را بدون در نظر گرفتن تفاوتها و نیازهای واقعی به بازار عرضه می کنند.

ارسال شده در منتشر شده در نشریات | پاسخ دهید:

سوء استفاده جنسی؛ اختلاص های خاموش از سرمایه های اجتماعی

جهان صنعت، ۱۹ اسفند ۹۳
بیشتر سوء استفاده های جنسی، بر خلاف آنچه ممکن است در ظاهر به نظر برسد، نه در مناطق دور و توسط افرادی غریبه، که در خانه و توسط افراد آشنا صورت می گیرند. در واقع، فرد سوء استفاده کننده، معمولا فردی قابل اعتماد برای خانواده و کودک است. از جمله ویژگیهای شرایط آشفته ای که فرصت سوء استفاده را فراهم می آورد، اختلاف پدر و مادرها، گسیختگی روابط خانوادگی، گسیختگی مکانی و فضاهای خالی و بدون کنترل در خانه یا اطراف آن و احساس عدم امنیت کودک و نبود «مامن عاطفی» است. عموما در چنین شرایطی است که کودک از نظر عاطفی احساس خلا کرده و به مامنی بیرونی، یعنی فرد سوء استفاده کننده پناه می برد. علت اینکه کودک، علی رغم تلاش های مکرر، موفق به توصیف اتفاقی که برایش افتاده نمی شود، نشان از عدم شکل گیری رابطه دوستانه و صحیح میان فرزند و والدینش دارد. این فضای خالی، این عدم صمیمیت نه تنها همان علتی است که قربانی (بازمانده) را به سوی فرد سودجو (ابیوزر) سوق داده، بلکه همان فرصت مورد نظر فرد سوء استفاده کننده است. فرد سو استفاده کننده که ممکن است فقط یک یا دو سال با قربانی اختلاف سنی داشته باشد، در صورت اعتراض قربانی، با تهدید وی به این که ماجرا را برای پدر و مادرش (جور دیگری) تعریف می کند، شرایط سو استفاده را برای خودش حفظ کرده و بدین ترتیب نهایت بهره را از عدم صمیمت میان والد و فرزند می برد. توجه به این نکته بسیار ضروری است که استفاده از زور بسیار کم گزارش شده و بیشتر سو استفاده ها، در جریان یک «رابطه» نسبتا بلندمدت میان قربانی (بازمانده) و فرد سو استفاده کننده شکل گرفته است.
نکته دردناک این که سوء استفاده کننده، معمولا امین و معتمد کودک و خانواده وی است. اما پس از سوء استفاده جنسی، نه تنها نفرت جای علاقه را می گیرد، بلکه دیوار اعتماد میان قربانی (بازمانده) و هر فرد غریبه و حتی آشنا فرو ریخته و این نفرت و بی اعتمادی عمومی می شود. سوء استفاده جنسی گاه می تواند بسیار ابتدایی، در سطح یک تماس بدنی که از نظر فرد بزرگ سال یک رفتار پیش پا افتاده است باشد. فرد سو استفاده کننده ممکن است چنین تصور کند که کودک خردسال متوجه سوء استفاده جنسی نیست و یا آنرا پس از مدتی از یاد خواهد برد. اما واقعیت این است که در بسیاری از مواقع، کودک خیال پرداز، تا پایان عمر به خاطر یک لذت جویی ساده فرد بزرگسال، درگیر احساس نفرت از دیگران، گناه، میل به خودکشی، انتقام، بی اعتمادی، افسردگی، اضطراب و انزوا می شود. تحقیقات نشان داده اند که سواستفاده جنسی متاسفانه می تواند حتی توسط مادر انجام شود. به عنوان مثال شیر دادن به کودک، در سنی که کودک از شیر گرفته شده، به منظور لذت جنسی، توسط کودک فهمیده شده، و مهمترین پناهگاه عاطفی، که در شکل دادن احساس امنیت و اعتماد کودک نسبت به دیگران نقش اساسی دارد مورد تردید و حتی نفرت قرار می گیرد. نفرت از «مامن» باعث می شود که قربانی به «کشتن احساسات»ی بپردازد که او را ساده دلانه به دام کشانده اند. آنها هرگز خود را در هیچ «رابطه»ای رها نکرده و به شکلی کاملا کنترل شده و تنها به قصد برآوردن نیازهای شخصی و به شکل کوتاه مدت وارد رابطه می شوند. چیزی که افراد قربانی (بازمانده) آنرا به «مرگ دیگری، در خود ماندن، مرگ احساسات و مرگ روحی» تعبیر ی کنند. این احساسات حتی ممکن است آنها را به سمت انتقام از جامعه کشانده و به یک سو استفاده کننده عاطفی و جنسی بدل کنند. بنابراین فرد سو استفاده کننده، فردی ذاتا شرور نبوده و از کره ای دگیر نیامده است. فرد مورد سوء استفاده قرار گرفته و فرد سوء استفاده کننده هر دو «محصول مشترک» جامعه و قربانی شرایط آشفته آن جامعه هستند. فرد سو استفاده کننده، گاه یک مادر یا یک کودک دیگر و یا فردی بیمار است که خودش بیش از هر کس دیگری از بیماری اش رنج برده و با تمام وجودش در جستجوی درمان است. جستجوی پنهانی درمان برای ابیوزر حتی شاید دردناکتر از سکوت خفقان آور قربانی باشد. به ویژه آنکه فرد سو استفاده کننده می داند که از نظر دیگران مجرم و گناهکار قلمداد شده و مورد قضاوت های بدتری قرار می گیرد. از طرف دیگر باید بدانیم که سو استفاده جنسی، با تجاوز کامل جنسی فرق دارد و فعلی حتی به سادگی یک تماس بدنی در مترو و گاه حتی یک نگاه ساده که موجب آزار و اذیت افراد شود سو استفاده جنسی تلقی می شود. این صفت سوء استفاده گری معمولا در افرادی دیده می شود که از امکان برخورداری از روابط سالم عاطفی و جنسی محروم هستند. بنابراین ریشه اصلی این مساله اجتماعی را، نه فقط در تبعیض جنسی، بلکه در توضیع نابرابر امکانات اجتماعی، بحران در روابط عاطفی و نامساعد بودن وضعیت سلامت جنسی می بایست جستجو کرد. با وجود آنکه بحران در رابط عاطفی و جنسی در ایران به گفته مسئولین امر مشهود است اما متاسفانه آمارها و امکان اطلاع رسانی عمومی حتی از متخصصین حوزه سلامت جنسی و روانی دریغ می شود. و بدین ترتیب ما دست و پا بسته، تنها تماشاگر آن هستیم که «اختلاص های بزرگ معنوی»، اعتماد اجتماعی، یعنی مهمترین سرمایه اجتماعی و معنوی یک جامعه را بر باد می دهند.

ارسال شده در انسان شناسی و جامعه شناسی بدن و پزشکی, منتشر شده در نشریات | پاسخ دهید:

مشاورین مذهبی و عاطفه زدایی از امر جنسی

جهان صنعت، ۱۱ اسفند ۹۳
چند وقتی هست که شاهد طرح بحث های مرتبط با امور جنسی، در فضاهای مجازی و رسانه ها، از سوی افرادی هستیم که مطالعات علمی لازم در این زمینه را نداشته و از عواقب کار خود بی اطلاع اند. برخی مشاورین دینی، مساله بحران جنسی در ایران را به خوبی تشخیص داده اند، اما راه حلی که برای رفع این مشکل انتخاب کرده اند راه حلی نادرست است. آنها به خوبی درک کرده اند که استحکام خانواده ها و روابط میان زوجین به دلیل احتمال برقراری رابطه غیر عرفی و غیر شرعی خارج از خانواده در خطر است. دو اقدام انجام شده توسط این افراد و برخی از مسئولین در این زمینه احداث خانه های عفاف (یعنی مشروعیت بخشیدن روابط خارج از خانه که به شکل شرعی و قانونی انجام می پذیرد) و آموزش امور جنسی به زوجین (یعنی محدود کردن روابط آنها به قلمرو خانواده با بالا بردن کیفیت و کمیت رابطه جنسی) بوده است. هر دوی این راه حل ها به شکل تلویحی اشاره به یک تغییر اجتماعی مهم در الگوهای روابط صمیمانه و تغییر دیدگاه نسبت به روابط جنسی دارند. این تغییر اساسی عبارت است از اینکه برقراری و ایجاد رابطه جنسی «به قصد تولید مثل» به مرور زمان جای خود را تا حدود زیادی به برقراری رابطه جنسی «به قصد لذت» داده است. نه تنها که خانواده های ایرانی، دیگر همچون گذشته، تا آخرین سال های عمر و تا فرا رسیدن سن یائسگی زن، اقدام به فرزندآوری نمی کنند، بلکه برخی از زوج ها به طور کلی از فرزندآوی صرف نظر کرده و یا نهایتا به داشتن یک فرزند اکتفا می کنند. وسایل پیش گیری از بارداری، و از آن مهمتر، عوامل اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مانع از این می شوند که افراد به تعداد فرزندان بیشتر فکر کرده و به قصد تولید مثل با یکدیگر ارتباط داشته باشند. بنابراین، به شکل خودبخودی قسمتی از میل و رفتار جنسی آنها به سوی لذت بردن از این رابطه سوق پیدا می کند. در اینجا بد نیست به این نکته هم اشاره کنیم که وسایل پیشگیری از بارداری، تنها و تنها موانعی فیزیکی برای جلوگیری از فرزندآوری هستند و خارج کردن این وسایل از دسترس مردم، هرگز به افزایش فرزندآوری منجر نمی شود، بلکه باعث استرس و اضطراب زوجین، پایین آمدن رضایت جنسی از همسر قانونی، سقط جنین، و در موارد معدودی تولد فرزندان ناخواسته می شود که خود به سلامت روانی و حیات خانوادگی آسیب می رساند. اما سوالی که در اینجا باید به آن پاسخ بدهیم این است که آیا راه اندازی خانه های عفاف، وآموزش جنسی توسط مشاورین مذهبی به ثبات و استحکام خانواده ها کمک می کند؟ یا برعکس، باعث تضعیف نهاد خانواده می شود؟
راه حل نخست، یعنی راه اندازی خانه های عفاف، عملا باعث گسست عاطفی میان زوجین خواهد شد. متاسفانه دیدگاه حاکم بر مسایل جنسی، این مسایل را اموری غریزی، طبیعی، و جدای از باقی ابعاد انسانی، هویتی و شخصیتی می داند. برخی از مشاورین امور جنسی، به آموزه های شبه مسیحیتی تمسک جسته و امر جنسی در انسان را با آنچه در حیوانات دیده می شود یکی دانسته و به آن به عنوان یک امر قبیح، دنیوی، زودگذر و یک مفسده اجباری نگاه می کنند. همچنین برخی از مشاورین و مسئولین، از مطالعه تاریخ امور جنسی غفلت کرده و گمان می کنند جنسیت و امور جنسی در طول تاریخ یک شکل بیشتر نداشته و ناشی از یک امر صرفا جسمانی، غریزی و حیوانی است. این افراد جنسیت و امر جنسی را به آمیزش جنسی تقلیل می دهند. این در حالی است که مطالعات متعدد در این زمینه نشان داده اند که امر جنسی، گستره ای از اندیشه ها، امیال، افعال، فاتزی ها، تصویرپردازی ها و سناریوهای جنسی را در بر گرفته و با احساسات دینی، اخلاقی، عرفی و با ابعاد مختلف انسانی افراد در ارتباط است. ارزش و لذت امر جنسی در بسیاری از زوج ها به دلیل یکتایی و احساس صمیمیتی است که با طرف مقابل دارند. ارتباطی که در یک بازه نسبتا بلند مدت و بر مبنای یک عاطفیت مشترک بنا شده است. بسیاری از زوج ها بر این باورند که عقد آنها در آسمان ها بسته شده یا رابطه خود را ناشی از یک دوستی عمیق و عشق فرازمینی و مقدس می دانند. روی بامیستر، روانشناس آمریکایی، معتقد است که عطش به رابطه و تعلق داشتن قسمتی از روان هر انسان است. رابطه و تعلق است که به انسان احساس معنا و ارزشمند بودن داده و انگیزه ای برای شناخت دیگری و خود می شود. جنت کارستن، انسان شناس فرهنگی و جامعه شناس، رابطه خویشاوندی را یک سرمایه گذاری عاطفی می داند که انسان ها در آن می توانند احساسات، انرژی آفریننده و تخیلات خود را با اطمینان سرمایه گذاری کنند. رابطه مشترک با فردی دیگر و بستن عهدی مادام العمر، به اشتراک گذاشتن «سرمایه بدنی» با دیگری نیز هست. بنابراین، حتی وجود خانه های عفاف، یعنی وجود شریک های جنسی و بدنی در بیرون از خانه، به شدت به اطمینان و عواطف زوجین آسیب زده و باعث تزلزل در ساختار خانواده می شود. از سوی دیگر، برقراری ارتباط جنسی کوتاه مدت، با شخصی که فرد تا دیروز نمی شناخته، یعنی ترجیح یک رابطه پولی، بدنی و مادی صرف، به یک رابطه عاطفی، هرگز نمی تواند احساس آرامش و ارضای عاطفی و روحی را برای آن فرد به همراه بیاورد. تنها این یکتایی رابطه عاطفی که در یک بازه نسبتا بلندمدت، و با فاکتورهای تقریبا غیر جنسی شکل گرفته است، می تواند احساسی از تعلق، معنا، آرامش و سلامت روحی-روانی را امکان پذیر سازد. اما راه حل دومی که به نظر برخی از مشاورین مذهبی رسیده است نیز، متاسفانه ممکن است به کالایی کردن رابطه انسانی بانجامد.
همانطور که گفتیم امر جنسی به ابعاد وجودی و شخصیتی، تجربیات قبلی، نحوه پشت سر گذاشتن دوران بلوغ، تعریف از بدن، رضایت از جنیست، رضایت از ازدواج، نحوه نگاه به امر جنسی و تعریف مثبت یا منفی از آن بستگی دارد. متاسفانه برخی از کارشناسان مذهبی با پر رنگ کردن و تکیه بر آمیزش جنسی (با همسر) باعث ایجاد ترس از جنس مخالف و ازدواج می شوند. به عنوان مثال آنها چنین وانمود می کنند که این وجوه جنسی زنان است که باعث می شود مردان به خانه و خانواده خود پایبند باشند. آنها چنین وانمود می کنند که آنچه باعث می شود یک مرد بعد از بروز مشکلات و اختلافات خانوادگی به خانه یا به سوی همسر خود باز گردند، نیاز جنسی او است. متاسفانه در رسانه های عمومی، فضاهای مجازی و شبکه های اجتماعی برخی از این افراد کم اطلاع با مرکزیت بخشیدن به امور جنسی در زندگی خانوداگی، به زنان توصیه می کنند که چگونه بپوشند، چگونه راه بروند، چگونه بنشینند، چگونه حرف بزنند… تا مردان خود را به برقراری رابطه جنسی بکشانند تا مبادا مردانشان در محیط بیرون از خانه دچار لغزش شوند. این اعتمادزدایی از رابطه، عاطفه زدایی از امور جنسی، محوریت دادن امور جنسی در حیاط خانوداگی، تکثیر امر جنسی شهوت گرایانه در تمام جزییات و ارکان زندگی، می تواند بنیان یک خانواده را از پایه ویران کرده و خانه را به یک بنگاه جنسی (همچون خانه های موسوم به عفاف) بدل کند. اینکه از سویی، مردان را موجوداتی شهوت ران در نظر بگیریم که گویی کنترل قوای جنسی یشان در دست خودشان نیست و هر لحظه در معرض لغزش هستند، و از سوی دیگر بدن، پوشش، رفتار و حتی گفتار زنان را به یک مقوله و سوژه ای سرتا پا جنسی بدل کنیم، تنها باعث گریز جوانان از ازدواج خواهد شد. مشاورینی که در حال دامن زدن به این سناریو هستند باید از خود بپرسند چه تفاوت عمده ای در این تصویرسازی از خانواده میان رابطه جنسی شرعی و عرفی در خانواده و رابطه جنسی غیر شرعی و عرفی خارج از خانواده وجود دارد؟ یا چرا یک فرد جوان، با وجود مشکلات عدیده بر سر راه ازدواج و تشکیل خانواده باید اولی را بر دومی ترجیح دهد؟
توجه و تمرکز بر مسایل جنسی از سوی مشاورین مذهبی، بدون شک با قصد خیر و به دلیل نگرانی های آنها از فروپاشی بنیان خانواده است. اما راه حل و پاسخ پیشنهادی آنها برای رفع مشکل بحران جنسی، ممکن است به این بحران دامن بزند. تعاریف و تصویرسازی آنها از خانواده (یک بنگاه جنسی قانونی)، زن (یک موجود سرتا پا جنسی) و مرد (یک فرد شهوت ران جنسی) عملا منجر به این می شود که افراد نه تنها از تشکیل خانواده فراری شوند، بلکه از تصویر جنس مخالف، و حتی از تصویر خود بیزار شوند. این بیزاری از جنسیتِ خود، یا ترس از جنس مخالف، می تواند زمینه را برای ایجاد جریاناتی نظیر همجنس خواهی یا چند جنسیتی باز کند. امیدواریم تا این بار مسئولین در خصوص این مساله ای که مهمترین نهاد اجتماعی در ایران، یعنی خانواده، را در معرض خطر جدی قرار داده است اندیشه دلسوزانه کنند. عدم توجه به نظر کارشناسان مختلف در زمینه مطالعات مسایل جنسی، ابراز نظرهای غیر کارشناسانه، روانشناسانه کردن و فردی کردن مسایل جنسی، و همچنین نادیده گرفتن تاریخ تحولات و تغییرات امور جنسی در ایران و جهان می تواند پیامدهای جبران ناپذیری بر نهاد خانواده بگذارد.

ارسال شده در انسان شناسی و جامعه شناسی بدن و پزشکی, منتشر شده در نشریات | پاسخ دهید: